شعر۵۹۸-من نروم ز پیش تودست منست و دامنت

نوش منست نیش تودست منست و دامنت

خواه مرا به تیر زن خواه ببر سرم زتن

دست ندارم از تو من دست منست ودامنت

چون شوم از تو جدا دامن توکنم رها

از بر تو روم کجا دست منست و دامنت

بندگی تو بس مرا ذکر تو هم نفس مرا

نیست بجزمن توکس مرادست منست ودامنت

عشق تو رهبر منست لطف تو یاور منست

دست تو بر سرمنست دست منست و دامنت

چشم منست و روی تو گوشم وگفتگوی تو

پای منست و کوی تو دست منست و دامنت

روی دل است سوی تو قوت دلست بوی تو

مستیم از سبوی تو دست منست و دامنت

قوت روان من توئی گنج نهان من توئی

جان جهان من توئی دست منست و دامنت

حسن تو بوستان من روی تو گلستان من

مهر تو مهر جان من دست منست و دامنت

مهر تواست جان من ذکر تو و زبان من

وصف تو و بیان من دست منست و دامنت

فیض بس است گفتگو برجه و دامنش بجو

چو بکف آوری بگو دست منست ودامنت

شعر598

شعر۵۹۸

 بهترین و زیباترین اشعار و قطعات فارسی

زیباترین اشعار از دیگر شاعران

زیباترین نوشته ها، بهترین قطعات، دل نوشته ها، سخنان ناب، سخنان بزرگان، بهترین نوشته، دل نوشته، ارزشمندترین سخنان، کلام بزرگان، شعر نو، بهترین شعرها، زیباترین نوشته ها، بهترین قطعات، دل نوشته ها، سخنان ناب، سخنان بزرگان، بهترین نوشته، دل نوشته، ارزشمندترین سخنان، کلام بزرگان، شعر نو، بهترین شعرها، زیباترین نوشته ها، بهترین قطعات، دل نوشته ها، سخنان ناب، سخنان بزرگان، بهترین نوشته، دل نوشته، ارزشمندترین سخنان، کلام بزرگان، شعر نو، بهترین شعرها