معاصر۷۰-آینهٔ خورشید از آن اوج بلند

شب رسید از ره و آن آینهٔ خرد شده

شد پرکنده و در دامن افلاک نشست

تشنه‌ام امشب، اگر باز خیال لب تو

خواب نفرستد و از راه سرابم نبرد

کاش از عمر شبی تا به سحر چون مهتاب

شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد

روح من در گرو زمزمه‌ای شیرین است

من دگر نیستم، ای خواب برو، حلقه مزن

این سکوتی که تو را می‌طلبد نیست عمیق

وه که غافل شده‌ای از دل غوغایی من

می‌رسد نغمه‌ای از دور به گوشم، ای خواب

مکن، این نغمهٔ جادو را خاموش مکن

زلف چون دوش، رها تا به سر دوش مکن

ای مه امروز پریشان‌ترم از دوش مکن

در هیاهوی شب غمزده با اخترکان

سیل از راه دراز آمده را همهمه‌ای ست

برو ای خواب، برو عیش مرا تیره مکن

خاطرم دستخوش زیر و بم زمزمه‌ای ست

چشم بر دامن البرز سیه دوخته‌ام

روح من منتظر آمدن مرغ شب است

عشق در پنجهٔ غم قلب مرا می‌فشرد

با تو ای خواب، نبرد من و دل زین سبب است

مرغ شب آمد و در لانهٔ تاریک خزید

نغمه‌اش را به دلم هدیه کند بال نسیم

آه … بگذار که داغ دل من تازه شود

روح را نغمهٔ همدرد فتوحی‌ست عظیم

معاصر70

معاصر۷۰

 بهترین و زیباترین اشعار و قطعات فارسی

زیباترین اشعار از دیگر شاعران

زیباترین نوشته ها، بهترین قطعات، دل نوشته ها، سخنان ناب، سخنان بزرگان، بهترین نوشته، دل نوشته، ارزشمندترین سخنان، کلام بزرگان، شعر نو، بهترین شعرها،